سایمانسایمان، تا این لحظه: 13 سال و 16 روز سن داره

برای قشنگترین هدیه زندگیمان.....سایمان

مراسم نامگداری سایمانم

سلام نی نی قشنگم .جونم برات بگه که 15امین روز تولدت (29/7/92) برات طبق سنت جشن نامگداری گرفتیم اکثر فامیلها و دوستان امده بودن..اسمتو تو گوشت خوندن ..سایمان به معنی بزرگ خاندان و منطقی و محاسبه گر هستش امیدوارم ازش خوشت بیاد.منو بابایی برات یه پلاک طلا هدیه گرفتیم که دادیم روش اسمتو حک کردن   sayman  تصمیم گرفتم نگهش دارم تا وقتی یکم بزرگتر شدی بهت بدم. تو عکس بالایی بغل دایی رضا هستی و دایی مجتبی ازت عکس انداخته که تو آینه معلومه...   پنجمین روز تولدت مامان جون و ننه شوکت و خاله رباب حمامت کردن میبینی چقدر اخم کردی...بخند گلم تو که اخمو نبودی..اولین حمامتو جا انداخته بودم اینجا عکساتو می...
22 آذر 1392

ختنه و مسلمان شدن قند عسلم

سایمانم دوشنبه یعنی 6/8/92 که دقیقا 21 روزه بودی تصمیم گرفتیم که تورو ختنه کنیم تا هم تو راحت شی و هم ما...من و بابایی و مامان جون با هم رفتیم اهر پیش دکتر اصغرپور..خاله سمیرا اینا هم پارسارو برا ختنه اورده بودن..تو و پارسا باهم تو یک روز و یک ساعت توسط دکتر اصغرپور ختنه شدید..بد ختنه کلی گریه کردی می دونم بدجور درد داشتی بمیرم برات...اشکال نداره عزیزم از شر گوشت اضافع راحت شدی..راستی شیطونکم بابایی میگفت همینکه دکتر شروع کرده به بریدن روش شاش کردی...اینم حتما نشانه اعتراضت بوده نه؟...این عکس فردای ختنته که به زور پستونکو تو دهنت کردم و خوابوندمت... ...
22 آذر 1392

زردی گل پسرم

سامی جون متاسفانه هفتمین روز تولدت (٢٠/٧/٩٢)زردی گرفتی..وضع جسمی خودم هم زیاد خوب نیست..آخه می دونی که بدنم حساسیت کرده و بدجور می خاره و قرمز شده.درجه زردیت 16 و دکتر گفته که باید بستری شی..خیلی نگران و ناراحتم..آخه نمی تونم تورو با چشای بسته زیر دستگاه ببینم..دعا می کنم که زود خوب شی... ...
22 آذر 1392

و تو متولد شدی.........

امروز (14/7/92) صبح از خواب بیدار شدم و همه جا را مرتب کردم وسایل بیمارستانو چک کردم تا چیزی یادم نرفته باشه..خیلی خوشحالم .امروز قراره ساعت 4 به سمت تبریز راه بیفتیم. من و بابایی و 2 تا از مامان بزرگات..باب بزرگتم ساعت 2 راه می افته..دل تو دلم نیست عزیزم..بابایی ساعت 1 امد و ناهار خوردیم ویکم استراحت کردیم و 4 راه افتادیم...مامان بزرگت منو از زیر قران رد کرد اونم خیلی نگران بود..ساعت 6.30 تو بیمارستان شهریار تبریز بودیم..کارای بستری رو انجام دادیم و منو داخل یه اتاق بردن واز مامان بزرگات و بابایی جدا شدم...لباسمو عوض کردم و بهم سرم وصل کردن..دل تو دلم نبود ساعت 9 داخل اتاق عمل بودم من اصلا دیگه استرس نداشتم ولی مامان بزرگات هر دو گریه می کر...
18 آذر 1392

اخرین شب...........

نی نی قشنگم امشب اخرین شبی هست که تو تو دلمی و من با رویایت زندگی می کنم..فردا قراره در اغوشت بگیرم..نمی دانی چقدر منتظرم..میدونم دلم برا این روزا تنگ می شه..برای احساسی که وقتی در دلم بودی نسبت به تو داشتم..سایمان جان دکتر اول برا 4 بعد از ظهر فردا وقت عمل داده بود ولی بعدا به دلایلی قرار شد 9 شب عمل بشم..امشب حس عجیبی دارم هم خوشحالم و هم نگران...همه چیز را برای امدنت مهیا کرده ایم..بابایی هم دیگه صبرش تموم شده و از خوشحالی نمیدونه جیکار کنه..امشب (13/7/92)آخرین شب خوابیدن تو در دلم هست..راحت بخواب  و خوشحال باش که فردا شب همدیگرو می بینیم...
16 آذر 1392

آخرین چکاب و روز دیدارموووووووووووووون

سلام پیشی کوچولوی من..امروز (1/7/92)وقت آخرین  چکابمون بود.رفتم پیش دکترمون...خدارو شکر همه چیز خوب بود.قربون شکل ماهت بشم الهی..یه خبر خوب برات دارم اونم اینکه تا 14 روز دیگه به امید خدا تو بغلمی..میای تو جمع 2 نفرمون و زندگیمومو شیرینتر می کنی..سایمان عزیزم...میوه زندگی ام ..حاصل عمرم...دیگه لحظه به لحظه به دیدارت نزدیکتر می شم..دکتر برای روز یکشنبه یعنی 14/7/92 برام وقت سزارین داده..14 مهر تولد تو و 14 اردیبهشت تولد من..سایمانم این روزها خواب از چشمانم پریده است و شبها اصلا نمی تونم بخوابم جات خیلی تنگ شده و یکم اذیتم می کنی..اشکالی نداره من این روزارم به خاطر تو و خودم تحمل می کنم تا تو را در آغوش بگیرم.فقط پسر گلم خواهش می کنم عجله...
16 آذر 1392

یه اتاق برای تو

سایمانم ...عزیزم دیروز سرویس خوابتو اوردن...خیلی خوشگلن..دست آتا و آنات درد نکنه....رفته بودم خونه انا اینا و قرار بود موقع برگشتن با بابایی کمدت اینارو بچینیم...وقتی امدم دیدم بابایی از ذوق همه رو چیده...دستش درد نکنه خیلی برا امدنت لحظه شماری می کنه..منم قراره امروز وسایل داخل کمد و بوفتو بچینم.دیشب کنار تختت خوابیدیم واقعا احساس می کردیم که پیشمونی.انشاله که صحیح و سلامت بیایی تو بغلمون..
20 شهريور 1392