و تو متولد شدی.........
امروز (14/7/92) صبح از خواب بیدار شدم و همه جا را مرتب کردم وسایل بیمارستانو چک کردم تا چیزی یادم نرفته باشه..خیلی خوشحالم .امروز قراره ساعت 4 به سمت تبریز راه بیفتیم. من و بابایی و 2 تا از مامان بزرگات..باب بزرگتم ساعت 2 راه می افته..دل تو دلم نیست عزیزم..بابایی ساعت 1 امد و ناهار خوردیم ویکم استراحت کردیم و 4 راه افتادیم...مامان بزرگت منو از زیر قران رد کرد اونم خیلی نگران بود..ساعت 6.30 تو بیمارستان شهریار تبریز بودیم..کارای بستری رو انجام دادیم و منو داخل یه اتاق بردن واز مامان بزرگات و بابایی جدا شدم...لباسمو عوض کردم و بهم سرم وصل کردن..دل تو دلم نبود ساعت 9 داخل اتاق عمل بودم من اصلا دیگه استرس نداشتم ولی مامان بزرگات هر دو گریه می کردن و من اونارو دلداری دادم..وقتی داخل اتاق عمل شدم یکم ترسیدم..اخه اولین بار بود که اتاق عملو می دیدم.دکترت خانم موسی پور امد..دکتر بیهوشی هم از پشتم امپول زد.حس غریبی بود و من فقط به تو و خدا فکر میکردم.یواش یواش پاهام بی حس شد.عملو شروع کردن و من فقط ایه می خوندم و ذکر می گفتم.فقط خدا خدا میکردم که سالم باشی..احساس کردم یه چیزی رو با فشار از شکمم در آوردن...و بعد.................صدای گریه تو.........وای خدای من این صدای پسر من بود صدای سایمانم...و تو درست در ساعت 9.25 شب یکشنبه 14/7/92 با وزن 960/3 و قد 53 در بیمارستان شهریار تبریز متولد شدی..تپل من تورو کنارم اوردن و من چهره زیبایت را دیدم...وای چقدر ناز و دوست داشتنی بودی...خیلی ارام شدم.بهترین لحظه عمرم بود..تورو شستن و بردن و من چشمانم دنبال تو بود..بعد از ریکاوری منو به اتاقمون منتقل کردن و بابایی از ذوق چشمانش پر شده بود و پیشانی ام را بوسید و من احساس غرور می کردمووو.....خدایا شکرت....چندتا از عکسای بعد تولدتو در ادامه برات می زارم..



مامانی تو این دو تا عکس پایین شما 2 روزه بودی و داشتیم حاضر می شدیم که از بیمارستان مرخص بشیم




و تو متولد شدی.........
