سایمانسایمان، تا این لحظه: 13 سال و 16 روز سن داره

برای قشنگترین هدیه زندگیمان.....سایمان

چهارماهگی

سایمان مامانی بازم تاخیر کرده منو ببخش عزیزم از اواسط 3 ماهگی تا الان که تو چهار ماه هستی با شیر خوردن مشکل پیدا کردی و من و بابایی تو شیر دادن بهت درگیریم...اخه وقتی می خوام بهت شیر بدم اصلا نمی خوری و دهنتو به عقب بر می گردونی و گریه می کنی...خیلی ناراحتم..می ترسم دیگه هیچوقت شیرمو نخوری..فقط وقتی تو خوابی می تونم بهت شیر بدم..ماه چهار زیاد ماه خوشایندی نیست اخه وقتی وارد 4 ماهگی شدی یه سرما خوردگی شدیدی گرفتی و سینه ات چرک کرد از یه طرفم دچار اسهال شده بودی و من روزی 12 تا پوشاک عوض می کردم...خلاصه که اصلا حوصله نوشتن نداشتم برا همین با کلی تاخیر امدم..عکس العملت به صداها خیلی خوب شده و منو بابایی رو دیگه از دور هم می شناسی..فدای خنده های...
3 اسفند 1392

سایمان و اسرا

فرشته کوچولوی من امروز خاله رباب و اسرا خانم امده بودن خونمون مهمونی..مامان جون هم امده بود که حمومت کنه.نمی دونم از اسرا خوشت امده بود یا که می خواستی خودی نشون بدی همش دلبری می کردی چند تا عکس برات می زارم تا ببینی که چقدر خودتو نشون دادی...راستی امروز دقیفا ٦٨روزه شدی عاشق خنده هاتم دلبرکم.. نمی دونم دستت تو شلوارت چکار میکنه اخه............. به چی فکر می کنی پسرم؟داری نقشه می کشی که چطور دل اسرارو ببری؟   فک کنم به تفاهم رسیدین نه؟هردوتاتون می خندین اخه... اینجام دیگه خیالت راحت شد گفتی اسرا برو می خوام بخوابم..       ...
7 بهمن 1392

پسملم 2 ماهه شد

سامی جون سلام همه کسم سلام..مامان لیلا با کلی تاخیر امده می دونی که دلیلش چیه دیگه زیاد وقت نمی کنه بیاد..تو این یه ماه خیلی بهتر شدی..شبا خوابت بهتر شده تو این چند وقت اخیر بازم مثل همیشه یه دسته گل بودی و ساکت و آروم دیگه همه دارن بد جوری بهت عادت میکنن دلشون برای کارات ضعف میره نازگلم چنان خنده هایی نصیبشون میکنی که نمیتونن ازت دل بکنن مامان جون ..14 آذر هم واکسنتو زدیم تا چشم به هم زدیم 2 ماهتم تموم شد. بعد ازگذشتن چهار پنج ساعت از زدن واکسنت پاهات بد جوری درد میکرد تا بحال من گریه شمارو به اون فجیعی ندیده بودم چون همیشه آرومی و همش نق میزنی با گریه کاری نداری خودمم دست و پامو گم کردم که چیکار کنم با گریه ی شما دلم برات پر میزد که کا...
22 آذر 1392

دردانه ام یک ماهه شد

مامان جونی ،پسر گلم امروز درست یک ماه از اومدنت تو زندگیمون گذشت امروز درست یک ماهه هر روز دارم دور سرت میگردم ،یک ماهه زندگیم عوض شده ،یک ماهه وقتی تو چشات نگاه میکنم گریه ام میگیره ،یک ماهه مامان شدم و دارم از یه فرشته کوچولو مراقبت میکنم ،این یک ماه مثل برق گذشت و خیلی زودتر از اونی که فکرشو میکردم خودمو بهت باختم شدی تموم زندگیم یه لحظه نمیتونم تورو از خودم دور کنم همش صدات تو گوشمه وقتی شما خوابی و من دارم کارامو تند و تند انجام میدم باور کن بیشتر از ده بار خم میشم شما رو نگا میکنم . تو این یه ماه احساس می کنم پخته تر شدم..سایمان 10 روز اول خیلی سخت بود...خیلی خیلی کم می خوابیدی و شبا منو مامان جون و بابایی همش بیدار بودیم و من تنم همیش...
22 آذر 1392