اولین دیدار من با تو....
نمی دانم از کجا برایت بنویسم نور دیده ام...اصلا بعضی وقتها انسان از درک قدرت الهی واقعا عاجز است..دکتر برای هفته های 12-15 برایم سونوگرافی آنومالی مرحله اول نوشته بود.و من در تاریخ 21/1/1392 جهت سونوگرافی به مطب دکتر بابالو رفتم..مطب خیلی شلوغ بود..بی صبرانه منتظر بودیم بابایی هم دل تو دلش نبود.خیلی دلمان می خواست ببینیمت.بابایی هم همینطور...تا اینکه بالاخره نوبتمان شد و با بابایی داخل اتاق دکتر رفتیم.دکتر شروع به سونوگرافی کرد...و من و بابایی برای اولین بار توی مانیتور دیدیمت...وای خدای من چقدر ریز بودی و به سختی می شد تشخیصت داد...باورم نمی شد که این فرزند من است خیلی ریز و کوچک...محو تماشایت بودم که دکتر صدای قلبت را پخش کرد..چقدر تند تند می زد.مثل قلب یک گنجشک..نتوانستم خودم را کنترل کنم و با شنیدن صدای قلبت های های گریه کردم..بابایی هم متحول شده بود و ناباورانه به من و تو می نگریست...گریه شوق...آن لحظه خیلی لحظه نابی بود...صدای تپش قلبت ارامم می کرد.یک آرامش وصف ناپذیر.از دکتر سوال کردم جنسیت معلوم نیست؟گفت نه..گفتم کمی بیشتر سعی کنید..گفت با شنیدن صئای قلبش اینچنین دگرگون شدی اگر جنسیتش هم معلوم شود که نمی شود تو را اینجا نگه داشت...هر سه زدیم زیر خنده..از اتاق که بیرون امدیم یک حس عجیبی داشتم..خیلی خوشحال بودم و احساس غرور می کردم.امیدوارم همیشه زندگی به کامت باشد عزیزم.....


اولین دیدار من با تو....
