شکل گرفتنت.....
مدتی بود که تو فکر این بودم که هر چه زودتر یک نی نی به جمع ما اضافه شود ولی به خاطر بعضی از مشکلات از جمله پایاننامه ام زود منصرف می شدم.اطرافیان بخصوص مادرم خیل زیاد به من فشار می اوردند که هر چه زودتر این تصمیم را بگیرم،حسین هم بی میل نبود و بعضی اوقان تیکه می پراند...من خیلی می ترسیدم از اینکه نتوانم از عهده چندین مسئولیت با هم برآیم.تا اینکه تصمیم گرفتیم بعد از شهریور ماه اقدام کنیم.در این مدت تمام نگرانی ام این بود که آیا اصلا صاحب فرزند می شوم یا نه؟...در آذرماه 12 روز از وقت پ-ر-ی-و-د-م گذشت.فکر می کردم که باردارم.چندین بار چک بی بی امتحان کردم ولی خبری نبود.حتی یک روز آزمایش هم رفتمو مطمئن شدم باردار نیستم..دیگه بی صبرانه منتظر شکل گرفتنت بودم.در آخر اذر ماه یعنی دقیقا 29اذر پدر بزرگ را ارز دست دادیم..خیلی ناراحت بودم خیلی..هنوز در غم از دست دادنش می سوختم که خدا تو را به من هدیه داد...آخرین پ من 17 دی ماه 91 بود و در 18 بهمن متوجه شکل گرفتنت شدم....اول یک خط روی چک بی بی دیدم..خیلی ناراحت شدم و نگران...صبح که داشتم حاضر می شدم برم سر کار یک چک بی بی دیگه امتحان کردم..خط دوم بسیار کم رنگ که زیر نور به سختی مشد تشخیصش داد دیدم...وای باورم نمی شد..یعنی تو داشی در وجودم شکل می گرفتی؟نمی دانستم واقعا باردارم یا نه؟همان لحظه سجده شکر به جا آوردم..و به بابایی خبر دادم...بابایی خیلی خوشحال شد و بغلم کرد و بوسید..لحظه بسار خوبی بود..در اداره دل تو دلم نبود و ارزو داشتم چند روز دیگر هم بگذرد و من دوباره چک کنم..در این 3 روز هر صبح کارم این بود که چک بی بی بگذارم...رفته رفته خط دوم پر رنگتر می شد و من امیدوارتر....خونه مادرم رفتم و یواشکی به او خبر دادم..خیلی خوشحال شد و خدا را شکر کرد.هفته بعدش رفتم تبریز و در کلینیک دی در ولیعصر با خاله ساناز ازمایش بارداری دادم..و خیالم راحت شد.جواب را که دادن من و خاله ساناز از خوشحالی اشک ریختیم..به خاطر تو عزیزکم..به خاطر شکل گرفتنت..خدایا یک موجود زنده ذره ذره در وجودم داشت شکل می گرفت و بزرگ می شد....به خاطر همه چیز ازت ممنونم.....


شکل گرفتنت..... 
